مردي نابينا زير درختي نشسته بود!

 

مردي نابينا زير درختي نشسته بود!

 
پادشاهي نزد او آمد، اداي احترام كرد و گفت:قربان، از چه راهي ميتوان به پايتخت رفت؟»
 پس از او نخست وزير همين پادشاه نزد مرد نابينا آمد و بدون اداي احترام گفت:آقا، راهي كه به پايتخت مي رود كدام است؟‌
 سپس مردي عادي نزد نابينا آمد، ضربه اي به سر او زد و پرسيد:‌‌ احمق،‌راهي كه به پايتخت مي رود كدامست؟
هنگامي كه همه آنها مرد نابينا را ترك كردند، او شروع به خنديدن كرد.
مرد ديگري كه كنار نابينا نشسته بود، از او پرسيد:‌براي چه مي خندي؟
نابينا پاسخ داد:اولين مردي كه از من سوال كرد، پادشاه بود.
 مرد دوم نخست وزير او بود و مرد سوم فقط يك نگهبان ساده بود.
 مرد با تعجب از نابينا پرسيد:چگونه متوجه شدي؟ مگر تو نابينا نيستي؟
 نابينا پاسخ داد: «‌رفتار آنها ... پادشاه از بزرگي خود اطمينان داشت و به همين دليل اداي احترام كرد... ولي نگهبان به قدري از حقارت خود رنج مي برد كه حتي مرا كتك زد. او بايد با سختي و مشكلات فراوان زندگي كرده باشد.»

عید سعید فطر را پیشاپیش صمیمانه خدمت همه مسلمانان به ویژه هم زبانهای عزیزم تبریک عرض می کنم

 

عید سعید فطر را پیشاپیش صمیمانه خدمت همه مسلمانان به ویژه هم زبانهای عزیزم تبریک عرض می کنم

 

به پایان ماه مبارک رمضتان نزدیک می شویم.ماهی که فرصت بیشتری داشتیم تا با خود و خدای خود خلوت کنیم.عید سعید فطر عید آسودگی از آتش غفلت و رهایی از زنجیر نفس و جشن بازگشت به خویشتن خویش و فطرت پاکیزه انسان است. فطرتی که آفریدگار پاک و هستی بخش انسان را بر مدار آن آفرید و از کتم عدم به عرصه وجود در آورده است .عید سعید فطر عید وارستگی از وابستگی هاست و به شکرانه رهایی طایر قدسی روح ملکوتی از دامگه تن پیشانی فنا بر آستان بقای ذات سروری فرود می آوریم و دست های نیاز به سوی آسمان بی نیاز درازمی کنیم تا مزد یک ماه عبادت و اطاعت بستانیم،غبار از چهره جان شسته و در کوره رنج ها و تشنگی ها و گرسنگی ها خارای دل را آیینه نور تاب کرده ایم و اینک آماده ایم تا با طهارت و خلوص نیت به نماز باستیم و از خدا بخواهیم تا این عید را ما یه شرف و کرامت و فزونی قرار دهد.

بدرود ای بزرگترین ماه خدا ، ای عید اولیای خدا
بدرود ای یاری گر ما که در برابر شیطان یاری مان داده
بدرود ای که هنوز نرسیده از آمدنت شادمان بودیم
و هنوز رخت بر نبسته از رفتنت، اندوهناک

برای مطالعه اعمال مربوط به عید فطر بر روی ادامه مطلب کلیک بفرمایید...

ادامه نوشته

عرض تسلیت بمانسبت درگذشت مرحومه مغفوره " نازی خانم امیدی"

 

با سلام

با خبر شدیم مرحومه مغفوره " نازی خانم امیدی " به دلیل کهولت سن و بیماری جان به جان آفرین تسلیم کردند.

در این شبهای عزیز برای ایشان از خداوند منان طلب مغفرت و برای خانواده های محترم زینالی و امیدی صبر جمیل را از درگاه حق خواستاریم.

تسلیت ما را پذیرا باشید.

سرایشان بهشت برین.

انتقاد

 

انتقاد

نویسنده شخصیتی است که ایده و دیدگاه های خود را به رشته تحریر در می آورد یا اینکه نوشته دیگران را با کمی تغییر و اضافه نمودن مطالب جدید، به روز می کند. اما وقتی کسی مطالبی را از منابع دیگر جمع آوری و ارائه می کند (بدون اضافه کردن مطلب جدید) یک مولف است. یک مولف باید در جمع آوری مطالب دقت کند تا منابع شناخته شده و درست باشند و در پایان تالیف به ذکر آن ها بپردازد تا نقد های احتمالی متوجه او نباشند.

روی صحبت من با نویسندگان وبلاگ روستای عزیزمان است.

هر نوشته از هر نویسنده ای ممکن است از نظر برخی افراد دارای اشکالاتی باشد که بر آن نقدی داشته باشند. مطالبی که در وبلاگ نوشته می شود اکثراً از منابع دیگر برداشته می شود و چه خوب است نسبت به درستی مطالب دقت بیشتری داشته باشیم. چندی پیش نسبت به یکی از این نوشته ها نقدی همراه با تشویق داشتم اما ظاهراً این نقد برای نویسنده زیاد خوشایند نبوده و بنابراین منتظر فرصتی بودم تا در این مورد مطلبی در سه بخش جمع آوری و ارائه کنم. بخش های دوم و سوم را در هفته های بعد ارائه خواهم کرد.

لطفا بر روی ادامه مطلب کلیک بفرمایید...

ادامه نوشته

به کلینیک خدا رفتم (احمد شاملو)

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم!

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!

 خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه‌اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :

 هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

 قبل از رفتنم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم 

 هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .

و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:

رنگین کمانی به ازای هر طوفان

لبخندی به ازای هر اشک

دوستی فداکار به ازای هر مشکل

نغمه ای شیرین به ازای هر آه

و اجابتی نزدیک برای هر دعا

سخن آخر آن كه عيب کارم در اينجاست که من «آنچه هستم» را  با «آنچه بايد باشم» اشتباه مي‌کنم! خيال مي‌کنم كه آنچه  كه بايد  باشم هستم، در حالي ‌که  آنچه كه هستم نبايد باشم.


 زنده ياد احمد شاملو